close
تبلیغات در اینترنت
داستان تاثیر شگفت انگیز قران بر روح ما!

تبلیغات

    ساعت GUCCI طرح OLIVIA لامپ قابل حمل Handy Bulb

تبلیغات



آرشیو

نویسندگان

آیپاد شافل MP3 PLAYER
آموزش انگليسي در خواب
عینک Ray.Ban ويفري
آموزش برنامه نویسی اندروید
آموزش پیرایش مردانه
ساعت کاسیو طرح EF-550

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار


    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 111
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 256
    آي پي امروز آي پي امروز : 15
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 76
    بازدید هفته بازدید هفته : 1,414
    بازدید ماه بازدید ماه : 9,097
    بازدید سال بازدید سال : 80,802
    بازدید کلی بازدید کلی : 658,878

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 35.171.183.163
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 28 تیر 1398

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

داستان تاثیر شگفت انگیز قران بر روح ما!

 داستان تاثیر شگفت انگیز قران بر روح ما!

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه  همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآن را می خواند.

 نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.


 یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟


 پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!

 آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.

 در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:


 دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.


 پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟


 نگاه کن به داخل سبد!


 آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.


 آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.


 آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 24 شهريور 1393 ساعت: 14:12

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی